آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم

از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
ما آمده بوديم كه تا مرز رسيدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميريم
ما را بكش ومثله كن وخوب بسوزان
لايق كه نبوديم در اين جنگ بميريم
يك جرأت پيدا شدن وشعر چكيدن
بس بود كه با آن غزل آهنگ بميريم
فرصت بده اي روح جنون تا غزل بعد
در غيرت ما نيست كه از سنگ بميريم
پاي طلب وشوق رسيدن همه حرف است
بد خاطره اي نيست كه گر سنگ بميريم
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم
شايد كه خدا خواسته دلتنگ بميريم
هرگز نكنم شكوه و ناله نه گلايه
الحق كه در اين دايره خونرنگ بميريم
نگاهي به او مي كنم و مي پرسم آخر نگفتي چه طور شهيد شدي؟ صدايي در فضا مي پيچدكه:
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم
شايد كه خدا خواسته دلتگ بميريم
نام روي سنگ مزار كناري ميخكوبم مي كند؛ معلم بسيجي، شهيد محمدعبدي. چهره اش كه غرق در قهقهه مستانه است حكايت از عند ربهم يرزقونش دارد. صداي بال و پر زدن كبوتران حرم امام رضا(ع) به گوش مي رسد. بچه ها مرتب ايستاده اند و آقاي معلم ملتمسانه تقاضايش را مطرح مي كند؛ فقط از شما مي خواهم كه هر كاري گفتم انجام دهيد و مخالفت نكنيد. بچه ها آن قدر اين آقا را دوست دارند كه نمي توانند امرش را اجرا نكنند. آقاي عبدي از شاگردانش مي خواهد كه كفش هايشان را در بياورند و اجازه دهند او پاي آنها را ببوسد. آخر نذر كرده بود پاي زائران ثامن الحجج را ببوسد. بچه ها در حاليكه صورت هايشان خيس از اشك بود كفش هايشان را درمي آوردند و...
محمد عبدي متولد1355، همان است كه در دفترچه يادداشتش نوشته بود: ديگر بس است امام زمان بازي، از اين به بعد مي خواهم يار واقعي آقا باشم. كمي بعد در سال77 طي درگيري با قاچاقچيان مواد مخدر در سيستان و بلوچستان به شهادت رسيد. همان كه شعر خودش روي مزارش نوشته شده:

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيدكه يك مرغ مهاجربوده است
بنويسيد زمين وادي سرگرداني است
او در اين معبر پر حادثه عابر بوده است
مدح گويي وثنا خواني اگر دينداري است
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است
غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
كتاب مسافر را سالها قبل خوانده بودم. خاطراتش عجيب به دل مي نشيند. صورت بر پاي مادر مي گذاشت وقتي مادر اعتراض مي كرد مي گفت مگر نه اينكه بهشت زير پاي مادران است؟ دوست دارم چشمهايم نور بهشت بگيرد. دستم را روي سنگ مزارش مي گذارم و فاتحه اي مي خوانم. آدرس مزارش را يادداشت مي كنم: قطعه50 رديف37 شماره 25 ، خداحافظي مي كنم و مي روم.
تا ديروقت توي پايگاه کار ميکرد..

شعارش اين بود که" بسيجي خستگي را خسته کرده"
وقتي آدم با دلش کار مي کند خستگي حاليش نمي شود.چون جسم او در خدمت دل قرار گرفته.حتي غصه خوردنُ تهمت و ناسزا شنيدنُ طعم محبت مي دهد.مشکل ما اينست که دلمان در اختيار جسم و تن است و به خاطر همين هم غصه ها و غمهاُ ما را از پا در مي آورد..
محمد خيلي تلاش مي کرد؛ مخصوصا در حوزه نوجوانان، ارتباطش خيلي عميق بود.خلاء هاي عاطفي بچه ها را پر مي کرد. با کساني که درسشان ضعيف بود، کلاس فوق العاده مي گذاشت و درس کار مي کرد.با شعرا، شعر ميخواند.با قاريان، قرآن ...و هر حادثه اي را در اين مسير، به جان خريدار بود ..توکل او به خدا خيلي قوي بود...
..يه بار بچه ها اردوي سه روزه قم را راه انداختند. آخرين روز محمد رفت گلزار شهدا وگفت:وقتي داشتيد مي رفتيد،بياييد ومرا با خود ببريد.
در هر فرصتي که پيدا مي کرد،برايش مهم نبود کجا باشد وتوي کدام شهر باشد، ميرفت بر سر مزار شهدا وبا ان ها حرف مي زد.آن روز هم آن جا ماند تا زماني که ما کارمان در قم تمام شد وآمديم واو را سوار کرديم ورفتيم به مسجد جمکران .
عجيب بود ...
وقتي وارد مسجد شد.همان دم در ايستاد وسينه اش را به ديوار آجري چسباند وشروع کرد اشک ريختن وبعد خم شد ونشست روي زمين وسجده کرد وزمين را بوسيد وخودش را خاک مال کرد وبعد رفت داخل وهمين طوري هم برگشت وداخل حياط وصحن مسجد نشست روي زمين.
بچه ها که او را با اين حال ديدند ،آمدند ودوره اش کردند ونشستند اطرافش واو شروع کرد به زمزمه کردن:
گل نرگس فداي رنگ وبويت.......
بچه ها با او زمزمه مي کردند وگريه مي کردند.
|
اول؛ رهبر را، علیّ زمان را تنها نگذارید. یار و یاورش باشید. بدانید که او نایب مهدی (عج) است.اطاعت امرش واجب است. از او محافظت کنید. با دوستانش دوست با دشمنانش دشمن باشید. .. چهارم؛ نگذارید سنگر روحانیت در جامعه اسلامی تضعیف شود. پشتیبان مراجع تقلید و نیکان و صالحان روحانی باشید تا با یاری آنان، اسلام عزیز را حفظ نمائید. .. در آخر توصیه های امام الشهداء را فراموش نکید. برای او که سعادت را در پیش روی ما نهاد، دعا کنید و علو درجاتش را از حضرت حق طلب نمایید و نیز سربازانش را فراموش نکنید.نکند خدای ناکرده گلزار شهداء را فراموش کنید. حتما برای زیارت شهداء به گلزار آنها بروید و با آنان درددل کنید. شهید محمد عبدی |
حرم امام رضا(ع) هم همين طور بود.وقتي به حرم مي رسيديم از توي صحن پا برهنه مي شد وبا گفتن ذکر به طرف حرم حرکت مي کرديم.
وقتي به پشت سرم نگاه مي کردم که ببينم کسي جا نمانده باشد،محمد را مي ديدم که تنهاست ودر عين مواظبت از بچه ها،باخودش نجوا مي کند.
يه بار نزديکش شدم وشنيدم که مي گفت:
(اين ها که به سمت حرمت مي آيند ،خريدارشون تويي بيا آقاجون من را هم به خاطر اين ها بخر).
يادم هست در يکي از زيارتها ،براي رفتن به طرف حرم،بچه ها را به صف کرده بوديم وبا ذکر رضاجانم رضاجانم آن ها روانه حرم کرده بوديم.
آن شب محمد بچه ها را قبل از حرکت به سمت حرم دم در حسينيه نگاه داشته بود وگفته بود :
بچه ها من نذري دارم وبايد آن را امشب اداء کنم.
از همه قول گرفته بود که در انجام نذرش هيچ کس مانعش نشود وهمه قبول کرده بودند.
به صحن امام رضا(ع) که رسيديم.روکرد به بچه ها ونوجوان ها گفت: کفشهايتان را در آوريد...
بچه ها کفشهايشان را در آوردند محمد شروع کرد به بوسيدن پاي آنها.بچه ها از طرفي به او قول داده بودند واز طرفي هم نمي توانستند ببينند که مربي عزيزشان پاي آن ها را مي بوسد.با يک دنيا احساس ،به گريه وزاري افتادند.
عجب عشقي که نذرش بوسيدن پاي بسيجيان و زوار ثامن الحجج علیه السلام باشد.
کتاب مسافر
معلم بسيجي شهيد محمد عبدي
|
بسم رب الحسین (ع)
شب بيست وسوم رمضان (يعني آخرين ليلة القدري که اودر اين دنياي مادي بود) يکدفعه ديديم غيبش زد. از هر که سراغش را گرفتيم ابراز بي اطلاعي کردند . در شب قدر معمولا بچه ها دنبال بهترين هيئت مي گشتند تا آن جا بروند وبتوانند به نحو شايسته از برکات واعمال آن شب استفاده کنند ومقدرات سالانه خود را آن جا رقم بزنند. فکر کرديم جتما محمد هم به يکي از اين هيئت ها رفته است واز اين که بدون اطلاع رفته بود دلخور وناراحت بوديم. وقتي آمد ساعت سه ونيم بعداز نيمه شب بود ومراسم ما به اتمام رسيده بود.از او پرسيديم : داداش کجا بودي؟ خوب صبر مي کردي با هم مي رفتيم.... لبخند مسرت بخشي توي صورتش نقش انداخته وگفت:بايد حتما مي رفتم تا مادرم را از مراسم بياورم.ديروقت بود واو نمي توانست توي خيابان ها رفت وآمد کند..... يعني او در بهترين شب سال که ليلةالقدر است به احترام مادرش رفته بود وساعتها توي خيابان ها منتظر مانده بود تا مادرش بيايد واورا به خانه ببرد. او مي دانست که فضيلت در چيست وخدا واهل بيت به چه چيزي راضي ترند. |
|
|
| |
حدودا دو هفته از شب قدر هم گذشت..
ما موندیم و سالی که دوباره برای ما شروع شد
(به قول اهل دل و اهل معنا شروع سال نو از بعد شب قدره که یه ماه و روزه گرفتیم حالا یه کم شاید کم و بیش و از همه گناها توبه کردیو و به قولی تصفیه نفس کردیم انگار که تازه متولد شدیم)
و حالا ماییم و تجدیدعهدی که با شهدا شب قدر بستیم
وراهشون که قول دادیم ادامه بدیم.
اگه واقعا دست یاری به شهدا دادیم باید شهدا رو بیشتر شناخت اینکه کی بودن و چه طور عمل میکردن و اصلا هدف و آرمانشون چی بود؟
و البته شناسایی دشمن هم اینجا خیلی خیلی مهمه چه آدمایی با اونا دشمن بودن چه ویژگی هایی داشتن و علت و هدف کارشون چی بود؟
اگه اینا رو جواب بدیم اون وقت دیگه خودت میدونی چیکاره باید باشی .
با ولایت تا شهادت
خدا خیلی بزرگه
:: دیگر علی تنها نیست!
:: *کلیپ های موبایل مبارز*
:: ساركوزي: جلوي احمدي نژاد بايستيد
:: طنز جبهه!!
:: ايا عصمت قابل تمسخر هست !؟
:: جنایات اسراییل×تصویری
:: مسئول اطلاع رسانی حماس در تهران: شایعه توهین حماس به امام حسین(ع) توطئه دشمنان اسلام است
:: ادامه - آرشيو لينکدوني ...
Copyright © 2005-2011 AsanDownload™ Design: Mahdi Hosting : BlogFa
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر یک صلوات بلامانع است