|
..ديروز توي روضه حضرت زهرا (س) وقتي بي اختيار شدم.دست خودم که نبود.جيغ کشيدم .همه پريشان زده مرا نگاه کردند.نمي دانم چرا سينه ام داغ شد پهلويم تير کشيد. با خودم گفتم اگر ادعاي شيعه حضرت زهرا (س) را دارم.بايد از سينه يا پهلو شهيد شوم. اگر يکي از اين دو نشانه را نداشتم بدانيد شهيد نيستم.يک مرده مثل همه مرده هاي ديگر .فقط اداي شيعه ها را در مي آوردم همين.. شهید محمد عبدی (وقتي بدنشو ميخواستن از سيستان بيارن رفقا ميومدن بهم ميگفتن محمد گفته اگر اينطور شهيد نشده بودم بدونيد شهيد نشدم! شما نظرتون چيه؟ من از همه جا بي خبر گفتم ديگه اين مطلبو جاي ديگه نگيد.خوب نيست.محمد قطعا شهيد شده.... وقتي بدنشو آوردن ديدم تنها يه تير به سينه اش نشسته ومثل مادر سادات(س) سينه اش کبود شده........ تازه فهميدم که يه عمر با هاش بودم ونشناختمش........) استاد شهید *** وقتي کوير از همهمه افتاد ومنطقه آرام گرفت.از گوشه وکنار همه جمع شدند وبر بالين بي جان محمد آمدند.اوروي زمين دراز کشيده بود وسينه بر خاک داده بود. بالاتر از دست هاي او روي تپه خط سرخي ترسيم شده بود وزير بدنش دلمه بسته بود.چقدر راحت وآرام بود.داغ هيچ گونه دردي را به چهره نداشت اما چرا روي سينه اش زخم بود .جاي يک تير... آري تمام بيابان با تپش آخر قلب او هم داستان شده بود: يازهــــــرا (س)
|
|
|
| |
مسافر
خدا خیلی بزرگه
|
|
|
|
ويژه نامه عروج عارفانه شهيد محمد عبدي شانزدهم بهمن 77 بود که بعد از ظهر حميد زنگ زد، خبري بهم داد که تا چند لحظه ميخکوب شده بودم، بهم گفت: محمد هم شهيد شد. باور نمي کردم. چند لحظه اي متوجه نشدم چي شده؟!! تا وقتي از احمد و بقيه هم شنيدم. ديگه مطئن شده بودم که محمد ...... (لقبي که رفقا بهش داده بودن) هم پريد. بالاخره اين همه، اين در و اون در زدنش نتيجه داد. اونقدر عاشق شهادت بود که بالاخره به عشقش رسيد. تهرانپارس، سيستان، ايرانشهر و خيلي جاهاي ديگه هم شهادت مي دن که محمد واقعاً عاشق شهادت(در عمل، نه در حرف) بود، و انقدر تو راهش استقامت کرد که ثابت کرد در باغ شهادت هنوز هم بسته نيست. همون موقع چند خطي به بيچارگي خودم و سعادت محمد حديث نفس کردم: امروز هم خبر آوردند که يکي ديگه از عاشقاي خدا به او پيوست. آره؛ محمد عبدي، همون محمد.... . از اون اول که ديدمش معلوم بود که نسبت به بقيه فرق داره ...... همش دنبال پرکشيدن بود، مشخص بود که ماندني نيست...... محمد جون! خوش بحالت؛ فردا هم تشييعته، حميد هم امروز رفت تا شب، تو معراج ببيندت. يادش بخير! آخرين باري که ديدمت تو دوکوهه بود. داشتي بر مي گشتي، سرت رو از اتوبوس بيرون آوردي و همونجا صورتت رو بوسيدم، يادش بخير! سرت رو هم حنا گذاشته بودي...... خوش به سعادتت؛ به هر دري مي زدي که بِبَرنت؛ روي حرفت مردونه بودي؛ آخر هم که نتيجه ش رو گرفتي ............... يکشنبه 18 بهمن 1377 4:20 بعد از ظهر اين هم فرازهايي از زندگي اين شهيد بزرگوار: رفتارش صميمي بود اهل رياکاري نبود. يادم مي آيد يک روز خوابيده بودم، ديدم کف پايم مي خارد. بلند شدم، ديدم محمد صورتش را به کف پايم مي مالد. خيلي ناراحت شدم، پايم را سريع کشيدم و با خشم گفتم: اين کارها چه معني مي دهد؟ گفت: مگر بهشت زير پاي مادرها نيست؟ دوست دارم چشمهايم نور بگيرد، نور بهشت. مادر شهيد
اين آخر سري ها بي تاب شده بود،يک روز به من گفت:حاجي دعا کن شهيد بشوم. من گفتم: نه، دعا مي کنم که شهيد نشوي. دعا مي کنم بماني و بچه هاي مردم را جمع کني و به آنها سر و سامان بدهي. آن ها ترا مي خواهند. محتاج امثال تو هستند.تو بايد باشي تا در اين وضعيت پر آشوب به جوان ها اميد بدهي. او با دلواپسي گفت: وقتي تن آدم نمي تواند حجم روحش را تحمل کند چه کار بايد کرد؟ من از بودن با بچه ها خسته نشدم . اي کاش شبانه روز صد ساعت بود و از اين جسم کوچکم صد تا تن تکثير مي شد و بين اين همه نگاه هاي تشنه تقسيم مي شدم. ولي چه کنم حاجي؟ اين تن، بارکش خوبي براي روحم نيست. مضطرب است، منتظر است. ديروز توي روضه حضرت زهرا (س) وقتي بي اختيار شدم. دست خودم که نبود، جيغ کشيدم. همه پريشان زده مرا نگاه کردند. نمي دانم چرا سينه ام داغ شد پهلويم تير کشيد. با خودم گفتم اگر ادعاي شيعه حضرت زهرا (س) را دارم، بايد از سينه يا پهلو شهيد شوم. اگر يکي از اين دو نشانه را نداشتم بدانيد شهيد نيستم. يک مرده مثل همه مرده هاي ديگر. فقط اداي شيعه ها را در مي آوردم همين............ از دوستان شهيد يک روز وقتي فهميد جمعه بيستم ماه رمضان قرار است شهداء را تشييع کنند، شب نوزدهم با تعدادي از بچه ها به معراج شهداء رفت و آنجا ماند و شب قدر خود را با شهداء سپري کرد؛ آن شب به يکي از دوستهايش گفته بود: «من آنچه را که مي خواستم، بدست آوردم و گرفتم.» پدر شهيد
گوشه اي از دست نوشته هاي شهيد عبدي خدايا! بار گناهانم بسيار سنگين است و توان تحمل و صبر در برابر آنها را ندارم ...... آرزويم اين است که در راه تو به شهادت برسم. مي خواهي راستش را بگويم؟ اگر راهي غير از شهادت بود حتما انتخاب مي کردم. آخر خودت گفته اي: اولين قطره خون شهيد که بر زمين ريزد من تمام گناهانش را مي بخشم. دوست دارم وقتي به لطف و کرم و عطاي تو به شهادت برسم، آقايم اباعبدا.. الحسين(ع) بر بالين من حاضر شود..... اطاعت از مقام معظم رهبري را از ياد نبريد حرفها و صحبتهاي ولي امر را حلقه آويز گوش خود گردانيد و بدانيد که سعادت دنيا و آخرت شما عمل به دستورات اسلام و ولي فقيه است. پشتيبان او باشيد و از فرامينش اطاعت حمايت کنيد تا خدا از شما راضي باشد. نگذاريد علي زمان ما چون علي(ع) غريب بماند ..... سينه هايتان را چون سينه هاي کربلاييان در برابرش سپر و براي بقايش آماده خون فشاني کنيد. راستي، اگر توفيق يار شما شد و به ديدارش نايل شديد به او بگوييد سربازي داشتيد که خيلي دوست داشت قبل از رفتن يک بار ديگر زيارتت کند ولي توفيق يارش نشد. سلام مرا به او برسانيد و رويش را ببوسيد.
امير! (منظور، شهيد امير مراد حاصلي پسرخاله شهيد عبدي است) دارم مي ميرم. الان شب قدر است. دلم براي تو خيلي تنگ شده است. دارم دق مي کنم. انگار تمام دنيا روي سرم خراب شده است...... اصلا نمي دانم چرا زنده ام؟ مگر من چکار کرده ام؟ ..... چرا قدر من را نمي دهند؟ مي خواهم شهيد شوم. آخر به چه کسي بگويم که دارم مي ميرم؟ دارم از دست مي روم. ديگر اشکم به زور مي آيد. چقدر گريه کنم؟ چقدر فرياد کنم؟ مگر من با تو قرار نگذاشته بوديم؟ آن روز وقتي بدنت را توي قبر مي گذاشتم از تو قول گرفتم ...... حالا من مانده ام ، تنهاي تنها..... آبي تراز آنيم که بيرنگ بميريم از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم ما آمده بوديم تا مرز رسيدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميريم ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان لايق که نبوديم در اين جنگ بميريم يک جرات پيدا شدن و شعر چکيدن بس بود که با آن غزل آهنگ بميريم پاي طلب و شوق رسيدن همه حرف است بد خاطره اي نيست اگر لنگ بميريم تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم شايد که خدا خواسته دل تنگ بميريم فرصت بده اي روح جنون تا غزل بعد در غيرت ما نيست که از سنگ بميريم هرگز نکنم شکوه و ناله نه گلايه الحق که در اين دايره خونرنگ بميريم شهيد محمد عبدي نحوه شهادت توي بيابان مي رفتيم که رد يک ماشين که جاده اصلي را قطع کرده بود توجه ما را جلب کرد، رد ماشين به بيابان مي رفت. اگر چه امکاناتمان کم بود ولي رد ماشين را دنبال کرديم، ساعتها به دنبال رد بوديم که يکباره چشمهاي من روي بک تپه، سياهي زد. احساس کردم آدمي ايستاده است. از ماشين پياده شدم و خوب نگاه کردم، ديدم که يک نفر با آر پي جي، ماشين ما را نشانه رفته است. سريع از ماشين پريديم پايين، بعد از چند ثانيه ماشين نيروي انتظامي با يک انفجار مهيبي منهدم شد و اَتش انواع سلاحها بر سرمان باريدن گرفت. تازه فهميديم که در کمين اشرار و قاچاقچيان افتاده ايم، هر لحظه انتظار مرگ را داشتیم؛ هیچ کس نمی توانست که تکان بخورد. چرا که آنها بخوبی بر ما مسلط بودند و صحنه هر لحظه وحشتناک تر می شد. توی این چنین وضعیتی که نه راه پس داشتیم و نه راه پیش؛ محمد دو نفر از بچه ها را بلند کرد و با ذکر "الله اکبر" از یک طرف، صحنه نبرد را باز کردند و به طرف اشرار حمله بردند. این شهامت او باعث شد چند نفر دیگر از بچه ها، از یک محور به اشرار حمله کنند. صحنه عجیبی بود. محمد در دامنه تپه تکبیر می گفت و بالا می رفت هر تکبیر او روحیه ای بود در بچه ها و وحشتی بود در دل آن نامردان. ناگهان دیدیم محمد در چند متری گرینف دشمن خیز برداشته و منتظر فرصت بود تا در یک یورش دیگر مهمترین سنگر استراتژیک دشمن را فتح کند. اما آنان متوجه حضورش شدند و به طرفش شلیک کردند. صدای بلند یا حسین(ع) از حنجره محمد تمام دشت را پر کرد. او توانست کارش را به انجام برساند و در یک چشم به هم زدن، هدف را از پا در بیاورد؛ اما صد حیف که پیکر پاکش چند لحظه بعد، روی دشت از پا افتاد.... وقتی جلوتر رفتیم دیدیم که فقط یک تیر به محمد خورده، آن هم درست در سینه اش...... یاد حرفش افتادیم که: اگر ادعایم می شود که شیفته خانم حضرت زهراء(س) هستم، باید از سینه یا پهلو شهید بشوم. از همرزمان شهید
فرازهایی از وصیتنامه شهید محمد عبدی سالها بود که در این رویا زندگی می کردم و به انحاء مختلف خود را با عشق شهادت مشغول می نمودم. سالها بود که سعادت را شهادت می دیدم ولی ..... خداوندا! تو را سپاس می گویم که به این بنده حقیر ضعیف سراپا تقصیر عنایت نمودی و با همه بدیهایی که از او سراغ داشتی، نامه هایش را بی جواب نگذاشتی. خداوندا! در دوران هشت سال دفاع مقدس توفیق یارم نشد و لیاقت سربازی ولّی تو را پیدا نکردم؛ اما اکنون در میدان مبارزه با نفاق و دورویی توفیق شرکت یافته ام و می توانم تمام عقده هایم را که سالها در گلو فشرده و در مشتهایم جمع کرده ام، یکباره بر سر منافقین و کوردلان بریزم و بر سر همانهایی که دل نایب امام زمانمان را خون کرده اند و آزار و اذیتشان کرده اند، فرو کوبم. خاطراتی از معلم بسیجی شهید محمد عبدی ولادت:27/3/1355 شهادت :جمعه 16/11/1377 محل دفن: تهران،بهشت زهرا، قطعه 50 ردیف 37 | |
منبع : قافله شهدا
خدا خیلی بزرگه
:: دیگر علی تنها نیست!
:: *کلیپ های موبایل مبارز*
:: ساركوزي: جلوي احمدي نژاد بايستيد
:: طنز جبهه!!
:: ايا عصمت قابل تمسخر هست !؟
:: جنایات اسراییل×تصویری
:: مسئول اطلاع رسانی حماس در تهران: شایعه توهین حماس به امام حسین(ع) توطئه دشمنان اسلام است
:: ادامه - آرشيو لينکدوني ...
Copyright © 2005-2011 AsanDownload™ Design: Mahdi Hosting : BlogFa
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر یک صلوات بلامانع است





